تبليغاتX
ஐ♥ * ♥ஐ

ஐ♥ * ♥ஐ

میگن خدا بزرگه... فقط بزرگه,همین.

__@@@@@@@@
________@@@________@@_____@@@@@@@
________@@___________@@__@@@______@@
________@@____________@@@__________@@
__________@@________________________@@
____@@@@@@______@@@@@___________@@
__@@@@@@@@@__@@@@@@@_________@@
__@@____________@@@@@@@@@_______@@
_@@____________@@@@@@@@@@_____@@
_@@____________@@@@@@@@@___@@@
_@@@___________@@@@@@@______@@
__@@@@__________@@@@@________@@
____@@@@@@_______________________@@
_________@@_________________________@@
________@@___________@@___________@@
________@@@________@@@@@@@@@@@
_________@@@_____@@@_@@@@@@@
__________@@@@@@@
___________@@@@@_@
____________________@
____________________@
_____________________@
______________________@
______________________@____@@@
______________@@@@__@__@_____@
_____________@_______@@@___@@
________________@@@____@__@@
_______________________@
______________________@
_____________________@
_____________________@

+نوشته شده در چهارشنبه 1385/01/30ساعت1:28 PMتوسط MahSa | |

روزي در يك دهكده كوچك , آقا معلم از شاگردان دبستان خواست هر چيزي را كه دوست دارند نقاشي كنند.ساعتي بعد يك نفر بوقلمون سرخ شده كشيد, يك نفر يك خانه زيبا و بزرگ كشيد, ديگري دچرخه, آن يكي پول و.......خلاصه هركس چيزي را نقاشي كرد.آقا معلم نقاشي نيكلا كوچولو را نگاه كرد و ديد كه او فقط يك دست كشيده است!او كه معني دست را متوجه نشده بود از بچه ها خواست تا نظرشان را بگويند; يك نفر گفت اين دست خداست, ديگري گفت اين دست يك كشاورز است و.........هر كس نظري داد.آقا معلم از نيكلا خواست تا خودش نقاشي اش را تفسير كند و نيكلابا تبسمي معصوم گفت: آقا معلم اين دست شماست!آقا معلم اول منظور پسرك را نفهميد,اما كمي كه فكر كرد يادش آمد كه از وقتي پدر نيكلا كوچولو فوت كرده و كسي نيست كه نيكلا را نوازش كند,نيكلا مخصوصا آنقدر درس ميخواند كه آقا معلم به عنوان تشويق,دست نوازش بر سرش بكشد!آقا معلم بغض كرد!

+نوشته شده در یکشنبه 1385/01/27ساعت9:34 PMتوسط MahSa | |

كوله‌پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلخ‌تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست‌وجوي آني، همين جاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است. او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كوله‌اش سنگين بود.
هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده‌اي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه‌اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه مي‌رفتي، در كوله‌ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دست‌هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده‌هاست.

+نوشته شده در یکشنبه 1385/01/27ساعت9:34 PMتوسط MahSa | |

يك ساعت تمام ، بدون آنكه يك كلام حرف بزنم به رويش نگاه كردم
فرياد كشيد : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمي زني ؟

گفتم : نشنيدي ؟ .... برو

+نوشته شده در یکشنبه 1385/01/27ساعت9:33 PMتوسط MahSa | |

 شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند

+نوشته شده در یکشنبه 1385/01/27ساعت12:41 PMتوسط MahSa | |

از یه دیوونه می پرسن چرا دیوونه شدی.؟ می گه :من یه زنی گرفتم که یه دختر 18 ساله داشت..دختر زنم با بابام ازدواج کرد ..! در نتیجه زنه من مادر زن پدرم شد از طرفی دختر زن من که زن بابام بود پسری زایید که می شد برادر من و نوه زنم پس نوه منم می شد در نتیجه من پدر بزرگ برادر نا تنی خودم بودم ..چند روز بعد زن من پسری زایید که زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و مادربزرگ او شد...!در نتیجه پسرم برادر مادربزرگ خودش شد از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دختر زنم خواهر پسرم بود در نتیجه من خواهر زاده پسرم بودم ضمنا" من پدر و برادر و پدربزرگ ..!یعنی اگه تا دو صفحه دیگم مینوشتم می خواستین بخونین ؟

+نوشته شده در جمعه 1385/01/25ساعت4:1 PMتوسط MahSa | |

روزی که به دنیا اومدی داشت بارون می اومد  ولی هوا ابری نبود . میدونی چرا ؟ اون  روز فرشته ها داشتن از اون  بالا گریه میکردن . چون یکی ازاونا  کم شده بود

+نوشته شده در جمعه 1385/01/25ساعت4:0 PMتوسط MahSa | |

روزی که به دنیا اومدی داشت بارون می اومد  ولی هوا ابری نبود . میدونی چرا ؟ اون  روز فرشته ها داشتن از اون  بالا گریه میکردن . چون یکی ازاونا  کم شده بود

+نوشته شده در جمعه 1385/01/25ساعت3:54 PMتوسط MahSa | |

 مردي که کوه را از ميان برداشت کسي بود که شروع به برداشتن سنگ ريزه ها کرد.

+نوشته شده در جمعه 1385/01/25ساعت1:6 PMتوسط MahSa | |

كسي ديگر نمي كوبد در اين خانه متروك را كسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهايم و من چون شمع مي سوزم و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند و من گريان و نالانم و من تنهاي تنهايم درون كلبه خاموش خويش اما كسي حال منه غمگين نمي پرسد.

+نوشته شده در جمعه 1385/01/25ساعت1:4 PMتوسط MahSa | |