تبليغاتX
ஐ♥ * ♥ஐ

ஐ♥ * ♥ஐ

میگن خدا بزرگه... فقط بزرگه,همین.

 

 

 

كاش چون پاييز بودم...كاش چون پاييز بودم
كاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم
برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد
آفتاب ديدگانم سرد مي شد

آسمان سينه ام پر درد مي شد
ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ مي زد
اشك هايم همچون باران
دامنم را رنگ مي زد

وه...چه زيبا بود اگر پاييز بودم
وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم
شاعري در چشم من مي خواند...شعري آسماني
در كنارم قلب عاشق شعله مي زد

در شرار آتش دردي نهان
نغمۀ من...
                
                            همچو آواي نسيم پر شكسته
عطر غم مي ريخت بر دلهاي خسته
پيش رويم:

                            چهرۀ تلخ زمستان جواني.
پشت سر:
                            آشوب تابستان عشقي ناگهاني
سينه ام:
                            منزلگهاندوه و درد و بدگماني

كاش چون پاييز بودم...كاش چون پاييز بودم

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/05/26ساعت12:53 PMتوسط MahSa | |

سلام دوستان.امروز يه مطلب عجيب براتون ميذارم كه دوست دارم حتما نظرتون رو در باره اش بگين.ممنون.

 

                                                 ترس شيرين

 

 

سلام.امروز فرداس.الانم يه لحظه پيش و يه ساعت بعده.تو كجايي؟من مي دونم؟تو منو مي بيني؟من كيم؟از كجا اومدم؟چرا الان اينجام؟اصلا اينجا كجاست؟اين صداها چيه؟من قبلا اونارو شنيدم؟صبر كن ببينم,نه من تا حالا اينجا نبودم.اينجا شمع دارين؟آهاييييييييي,هاييييييييي,ييييييييي/سلاااااااامممممم/لااااااامممممم/ممممم/كسي اينجا هسس؟جا هسسسسسسس؟سسسسسس؟/.نه,مثل اينكه كسي اينجا نيست.

زمين سنگ فرش شده,من هيچ چيز نميبينم.آسمون چرا ستاره نداره؟ماه كجاست؟خيلي مي ترسم.

يكي ميگه:سلام,تو بايد با من بياي.از اين طرف لطفا.

من ميگم:تو كي هستي؟اينجا كجاست؟

اون ميگه:خواهي فهميد.به دنبال صداي من بيا.

من ميگم:من مردم؟اينجا برزخه؟من چرا چيزي يادم نمياد؟چرا صداي پاي تو رو نميشنوم؟يه چيزي بگو.

اوم ميگه:سمت صداي منو حدس بزن و بيا.

كار سختيه.من مي ترسم.نمي تونم تصميم بگيرم ولي بايد برم.

اون ميگه:اگه دير كني ديگه صداي هيچ كسي رو نخواهي شنيد.زود بيا.

من راه مي افتم.هيچ چيز از انتهاي راه نميدونم ولي نمي دونم چرا به اين صدا اعتماد دارم.چه صداي دلنشينيه,خيلي خوب و آروم و متين صحبت مي كنه.

من ميگم:ميشه با من حرف بزني,از خودت بگي و از دليل رفتن؟چرا من رو به جاي قبلي بر نمي گردوني؟

اون ميگه:فقط بيا.

من همينطور ميرم.نمي دونم كدوم لباسم تنمه.آيا مناسبه؟آيا سر و وضعم مناسبه؟

هيچ بادي نيست.اصلا صداي پرنده هاي شب بيدار نمياد.حتي صداهاي قبلي هم قطع شدن.

آهاي من يه نور مي بينم.نه يه پنجره ست.شايد يه شمعه.

چرا من اينقدر دارم تند راه ميرم؟چه چيزي داره منو به خودش جذب ميكنه؟واااايييي يه قصره.يه قصر بي نهايت بزرگ.

اون ميگه:من ديگه نمي تونم بيام تو.اونجا يه جشنه كه تو دليلش رو خواهي فهميد.برو داخل.

من ميرم جلو و در مي زنم.در باز شد.چه نور قويي.چشام دارن سياهي مي زنن.خيلي مي ترسم.

واااااااااااااااااااييي سس س سلام.من كجام؟

اونا ميگن:تو مردي و حالا جشن شروع ميشه.براي اين جشن چي آوردي؟مشروب داري؟

من ميگم:مگه چيزي هم بايد همراهم مياوردم؟در ثاني اون حرومه.

اونا ميگن:غذا به اندازۀ همۀ ما آوردي؟

من ميگم:من نمي تونم به اندازۀ همۀ شما غذا حمل كنم.

اونا ميگن:تو مردي ولي ما به خاطر تو اينجاييم.]و جشن شروع ميشه[

همه دارن ميرقصن.هي هي هي من اونو ميشناسم.اونو كجا ديدم؟

چه چهرۀ زيبايي؟خداي من اون كيه؟چرا اونجاس؟چه قشنگ به جشن نگاه مي كنه.

-  سس س سلام.من شما رو ميشناسم؟چهرۀ شما من رو به فكر فرو مي بره.ما قبلا همديگرو ديديم؟چرا بغض كردين؟چرا دارين گريه ميكنين؟

- سلام...

- شما من رو ميشناسين؟

- خيلي وقته كه ميهماني تو در سكوت بود.خوشحالم كه اومدي.

-اسم شما چيه؟شما كي هستين؟

- من,من,مهم نيست.بيا با من برقص.

من نمي دونم كه اين كار درسته يا نه ولي اون از من خواسته كه باهاش برقصم.

....و ما رقصيديم.الان مدت زيادي از ازدواج ما ميگذره و من حالا مي دونم كه اون كيه.اون عاشق واقعي منه و اون هم جشن عروسي ما بود كه برگزار شد.چه زيبا و چه با شكوه بود.ولي الان مدت زياديه كه من نه ماه ديدم و نه خورشيد.همه جا از نور عشقم روشنه و من بهش عادت كردم.دوسش دارم و دوستون دارم.

 


از اين متن چي برداشت كردين؟فكر مي كنين اون صدايي كه من رو به قصر هدايت كرد,صداي كي بود؟بهم بگين.

 

 

 

اين مطلب متعلق به وبلاگ " پسر چشم سبز " مي باشد.

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/05/19ساعت11:56 PMتوسط MahSa | |

 

استاد دانشگاه با اين سوال شاگردانش را به چالش ذهني كشاند:"آيا خدا هر چيزي را كه وجود دارد خلق كرد؟" شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق كرد"
استاد پرسيد:"آيا خدا همه چيز را خلق كرد؟"  شاگرد پاسخ داد:"بله,آقا"    استاد گفت:"اگر خدا همه چيز را خلق كرد پس او خالق شيطان نيز هست چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون كه كردار ما نمايانگر ماست,خدا نيز شيطان است." شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد.استاد با رضايت از خودش خيال كرد كه بار ديگر توانست ثابت كند كه عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست. شاگرد ديگري دستش را بلند كرد و گفت:"استاد,مي توانم از شما سؤالي بپرسم؟" استاد پاسخ داد:"البته" شاگرد ايستاد و پرسيد:"استاد,سرما وجود دارد؟" استاد پاسخ داد:"اين چه سؤالي است؟!البته كه وجود دارد.آيا تا كنون حسش نكرده اي؟" شاگردان به سؤال مرد جوان خنديدند.مرد جوان گفت:"در واقع آقا,سرما وجود ندارد.مطابق قانون فيزيك چيزي كه ما از آن به سرما ياد ميكنيم در حقيقت نبودن گرماست.هر موجود يا شيء را مي توان مطالعه و آزمايش كرد وقتيكه انرژي داشته باشد و آن را انتقال دهد و گرما چيزي است كه باعث مي شود كه بدن يا هر شيء انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد.صفر مطلق(-460 F)نبود كامل گرماست.تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند.سرما وجود ندارند.اين كلمه را بشر براي اينكه تعريفي از نبود گرما داشته باشد خاق كرد."
شاگرد ادامه داد:"استاد تاريكي وجود دارد؟" استاد پاسخ داد:"البته كه وجود دارد." شاگرد گفت:"دوباره اشتباه كرديد آقا! تاريكي هم وجود ندارد.تاريكي در حقيقت نبودن نور است.نور چيزي است كه ميتوتژان آنرا مطالعه و آزمايش كرد اما تاريكي را نمي توان.در واقع با استفاده از قانون نيوتون مي توان نور را به رنگهاي مختلف شكست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه كرد,اما شما نمي توانيد تاريكي را اندازه بگيريد.يك پرتو بسيار كوچك نور دنيايي از تاريكي را ميشكند و آنرا روشن ميسازد.شما چطور مي توانيد كه يك فضاي به خصوص چه ميزان تاريكي دارد؟تنها كاري كه مي كنيد اين است كه ميزان وجود نور را در آ» فضا اندازه بگيريد.درست است؟تاريكي واژه اي است كه بشر توصيف زمانيكه نور وجود ندارد به كار مي برد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسيد:"استاد, شيطان وجود دارد؟"زياد مطمئن نبود.استاد پاسخ داد:"البته,همانطور كه قبلا گفتم ما او را هر روز مي بينيم.او هر روز در مثالهايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده مي شود.او در جنايتها و خشونتهاي بي شماري كه در سرار دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد.اينها نمايانگر هيچ چيز به جز شيطان نيست." وآن شاگرد پاسخ داد:"شيطان وجود ندارد آقا,يا حداقل در نوع خود وجود ندارد.شيطان را به سادگي مي توان نبود خدا دانست.درست مثل تاريكي و سرما.كلمه اي كه بشر خلق كرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد.خدا شيطان را خلق نكرد.شيطان نتيجه آن چيزي است كه وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند;مثل سرما كه وقتي گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريكي كه در اثر نبودن نور به وجود مي آيد."
نام آن جوان آلبرت انيشتين بود.


اين مطلب متعلق به وبلاگ "پسر چشم سبز"مي باشد.

+نوشته شده در یکشنبه 1385/05/15ساعت5:40 PMتوسط MahSa | |

 

قصه آن دختر را ميداني؟
كه از خودش تنفر داشت
كه از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يكنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
"اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر براي يك لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد"
               ***
و چنين شد كه آمد روزي كه يكنفر پيدا شد
كه حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختان را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
              ***
دلداده اش به ديدنش آمد
و يادآور وعده ديرينش شد:
"بيا و با من عروسي كن
ببين كه سالهاي سال منتظرت مانده ام."
              ***
دختر بر خود لرزيد
و به زمزمه با خود گفت:
"اين چه بخت شومي است كه مرا رها نميكند؟"
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
             ***
دلداده رو به ديگر سو كرد
كه دختر اشكهايش را نبيند
و در حاليكه از او دور ميشد
هق هق كنان گفت:
"پس به من قول بده كه مواظب چشمانم باشي."

اين مطلب متعلق به وبلاگPESARE-CHESHM-SABZ مي باشد.

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/05/12ساعت10:2 PMتوسط MahSa | |

 

كوله‌پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلخ‌تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست‌وجوي آني، همين جاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است. او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كوله‌اش سنگين بود.
هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده‌اي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه‌اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه مي‌رفتي، در كوله‌ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دست‌هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده‌هاست.

+نوشته شده در دوشنبه 1385/05/09ساعت12:9 PMتوسط MahSa | |

+نوشته شده در یکشنبه 1385/05/01ساعت10:31 PMتوسط MahSa | |