|
كاش چون پاييز بودم...كاش چون پاييز بودم آسمان سينه ام پر درد مي شد وه...چه زيبا بود اگر پاييز بودم در شرار آتش دردي نهان چهرۀ تلخ زمستان جواني. كاش چون پاييز بودم...كاش چون پاييز بودم
سلام دوستان.امروز يه مطلب عجيب براتون ميذارم كه دوست دارم حتما نظرتون رو در باره اش بگين.ممنون. ترس شيرين سلام.امروز فرداس.الانم يه لحظه پيش و يه ساعت بعده.تو كجايي؟من مي دونم؟تو منو مي بيني؟من كيم؟از كجا اومدم؟چرا الان اينجام؟اصلا اينجا كجاست؟اين صداها چيه؟من قبلا اونارو شنيدم؟صبر كن ببينم,نه من تا حالا اينجا نبودم.اينجا شمع دارين؟آهاييييييييي,هاييييييييي,ييييييييي/سلاااااااامممممم/لااااااامممممم/ممممم/كسي اينجا هسس؟جا هسسسسسسس؟سسسسسس؟/.نه,مثل اينكه كسي اينجا نيست. زمين سنگ فرش شده,من هيچ چيز نميبينم.آسمون چرا ستاره نداره؟ماه كجاست؟خيلي مي ترسم. يكي ميگه:سلام,تو بايد با من بياي.از اين طرف لطفا. من ميگم:تو كي هستي؟اينجا كجاست؟ اون ميگه:خواهي فهميد.به دنبال صداي من بيا. من ميگم:من مردم؟اينجا برزخه؟من چرا چيزي يادم نمياد؟چرا صداي پاي تو رو نميشنوم؟يه چيزي بگو. اوم ميگه:سمت صداي منو حدس بزن و بيا. كار سختيه.من مي ترسم.نمي تونم تصميم بگيرم ولي بايد برم. اون ميگه:اگه دير كني ديگه صداي هيچ كسي رو نخواهي شنيد.زود بيا. من راه مي افتم.هيچ چيز از انتهاي راه نميدونم ولي نمي دونم چرا به اين صدا اعتماد دارم.چه صداي دلنشينيه,خيلي خوب و آروم و متين صحبت مي كنه. من ميگم:ميشه با من حرف بزني,از خودت بگي و از دليل رفتن؟چرا من رو به جاي قبلي بر نمي گردوني؟ اون ميگه:فقط بيا. من همينطور ميرم.نمي دونم كدوم لباسم تنمه.آيا مناسبه؟آيا سر و وضعم مناسبه؟ هيچ بادي نيست.اصلا صداي پرنده هاي شب بيدار نمياد.حتي صداهاي قبلي هم قطع شدن. آهاي من يه نور مي بينم.نه يه پنجره ست.شايد يه شمعه. چرا من اينقدر دارم تند راه ميرم؟چه چيزي داره منو به خودش جذب ميكنه؟واااايييي يه قصره.يه قصر بي نهايت بزرگ. اون ميگه:من ديگه نمي تونم بيام تو.اونجا يه جشنه كه تو دليلش رو خواهي فهميد.برو داخل. من ميرم جلو و در مي زنم.در باز شد.چه نور قويي.چشام دارن سياهي مي زنن.خيلي مي ترسم. واااااااااااااااااااييي سس س سلام.من كجام؟ اونا ميگن:تو مردي و حالا جشن شروع ميشه.براي اين جشن چي آوردي؟مشروب داري؟ من ميگم:مگه چيزي هم بايد همراهم مياوردم؟در ثاني اون حرومه. اونا ميگن:غذا به اندازۀ همۀ ما آوردي؟ من ميگم:من نمي تونم به اندازۀ همۀ شما غذا حمل كنم. اونا ميگن:تو مردي ولي ما به خاطر تو اينجاييم.]و جشن شروع ميشه[ همه دارن ميرقصن.هي هي هي من اونو ميشناسم.اونو كجا ديدم؟ چه چهرۀ زيبايي؟خداي من اون كيه؟چرا اونجاس؟چه قشنگ به جشن نگاه مي كنه. - سس س سلام.من شما رو ميشناسم؟چهرۀ شما من رو به فكر فرو مي بره.ما قبلا همديگرو ديديم؟چرا بغض كردين؟چرا دارين گريه ميكنين؟ - سلام... - شما من رو ميشناسين؟ - خيلي وقته كه ميهماني تو در سكوت بود.خوشحالم كه اومدي. -اسم شما چيه؟شما كي هستين؟ - من,من,مهم نيست.بيا با من برقص. من نمي دونم كه اين كار درسته يا نه ولي اون از من خواسته كه باهاش برقصم. ....و ما رقصيديم.الان مدت زيادي از ازدواج ما ميگذره و من حالا مي دونم كه اون كيه.اون عاشق واقعي منه و اون هم جشن عروسي ما بود كه برگزار شد.چه زيبا و چه با شكوه بود.ولي الان مدت زياديه كه من نه ماه ديدم و نه خورشيد.همه جا از نور عشقم روشنه و من بهش عادت كردم.دوسش دارم و دوستون دارم. اين مطلب متعلق به وبلاگ " پسر چشم سبز " مي باشد.
استاد دانشگاه با اين سوال شاگردانش را به چالش ذهني كشاند:"آيا خدا هر چيزي را كه وجود دارد خلق كرد؟" شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق كرد"
قصه آن دختر را ميداني؟ اين مطلب متعلق به وبلاگPESARE-CHESHM-SABZ مي باشد.
كولهپشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. |
About![]()
خیلی فرقه بین چیزایی که میشنوی,میبینی,میکشی... Archivesبهمن 1387مرداد 1387 تیر 1387 اسفند 1385 دی 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 Links
قالب ساز |