تبليغاتX
ஐ♥ * ♥ஐ

ஐ♥ * ♥ஐ

میگن خدا بزرگه... فقط بزرگه,همین.

توجه                                                                                                                          توجه

 

دوستان عزيز سلام.يه مشكل برام پيش اومده و ازتون خواهش ميكنم اگه ممكنه كمكم كنين.من پسورد آي-دي وبلاگ رو فراموش كردم و نميدونم چي كار بايد بكنم.بي صبرانه منتظر كمكتون هستم.پيشاپيش از همتون ممنونم.

 

+نوشته شده در یکشنبه 1385/06/19ساعت4:9 PMتوسط MahSa | |

 يك دانه بودم درون يك ميوه بالاي درخت.ديگر موقع آن بود كه نوبت من شود و من زندگي ام را آغاز كنم.بادي وحشي مرا از درخت جدا كرد و من بر روي زمين افتادم.نمي دانم چه موقع از سال بود ولي به گمانم ارديبهشت بود.من كم كم رشد مي كردم و خيلي خيلي لاغر و ضعيف بودم.هيچ پرنده اي با من بازي نمي كرد.

هيچ پرنده اي بر روي شاخه هاي ضعيفم لانه نمي ساخت و من هميشه آه مي كشيدم.به دليل اينكه قدم كوتاه بود نمي توانستم به خوبي همه جا را ببينم و دلم خيلي مي خواست كه با درختي هم صحبت شوم,ولي افسوس كه نمي توانستم.
روزها مي گذشتند و من رشد مي كردم و كم كم خودم را در ارتفاعي مي ديدم كه مي توانستم به راحتي با ديگران صحبت كنم و از آنها چگونه زيستن را بياموزم و چيزهايي را كه در دوران تنهايي آموخته بودم به آنها نيز بگويم و همه از هم ياد بگيريم.

خوب يادم هست كه چقدر زود پرندگان دور من مي گشتند و در شاخه هاي من به دنبال جاي مناسبي براي ساختن لانه مي گشتند.دلم شاد بود و مي ديدم كه همه من را دوست دارند و من نيز راضي از اين موضوع,همچنان رشد مي كردم.

به جايي رسيده بودم كه ديگر به راحتي جنگل را مي ديدم و آنها همه مرا تحسين مي كردند و من نيز در كمال فروتني,آنها و البته خدا را ستايش مي كردم.

روزي همه چيز عوض شد.همه آنهايي كه با من خوب بودند هنوز هم بودند ولي بدها هم پيدا شدند.

اول داركوبي آمد و تمام تنم را سوراخ سوراخ كرد و خودش مي گفت كه دوست ندارد درختي را سالم ببيند و به كارش ادامه مي داد.

بادهاي سخت در گرفتند و شاخه هايم را شكستند.آنها مي گفتند كه ما نمي توانيم كه درختي را با شاخه هاي زيبا ببينيم و نمي توانيم درختي را سالم بگذاريم.

از همه بدتر چيزي بود كه تنم را مي خورد.آنها(درختان ديگر)مي گفتند كه آن كرم است و اينگونه زندگي مي كند.من با چشماني گريان به او مي گفتم كه چرا اينگونه مرا اذيت مي كني؟مگر من با تو چه كرده ام؟

او مي گفت كه نمي تواند ببيند كه درخت تنومندي چون من سالم باشد و بايد جايي شود براي زيستن او.هر چه التماسش كردم نشد و حالا مدتي هست كه با دوستانم دوستم و با دشمنانم هم خو گرفته ام و آنها را نيز دوست دارم.

نمي دانم كه چه موقع و چگونه عمرم به سر خواهد آمد ولي همه را دوست دارم و آنها را نيز جزيي از زندگي خود مي دانم.

وقتي كه چيزي را مي گويم عده اي آن را قبول مي كنند و به كار مي بندند ولي عده اي هم هستند كه با آن در هر شرايطي مخالفت مي كنند و اين باعث مي شود كه حرف هايمان بيشتر به طول بينجامد و اگر آنها نبودند , زندگي هيچ لطفي نداشت;آنها را نيز دوست دارم.

كرم ديروز مي گفت كه من درختي مغرورم و نمي توانم درخت ديگري را ببينم و براي همه سايه سازي مي كنم و خودم را آنطور جلوه مي دهم كه نيستم;ولي من كه خودم را خوب مي شناختم.اما باز به شك افتادم كه شايد او راست بگويد و من مغرور باشم.وقتي كه كرم خواب بود من از دوستانم پرسيدم كه آيا تا به حال مرا در حال فخر فروشي ديده اند و آيا از من رنجيده اند؟

آنها همه مي گفتند كه من از بهترين دوستان آنها هستم و من هم واقعا آنها را دوست داشتم.ولي چرا كرم نمي خواست با من خوب باشد؟

مگر درختان تنومند ديگر جنگل كه من در مقابلشان هيچ بودم كي و چگونه به آن جلال رسيده بودند؟

خب...اين راهي كه من مي پيمايم همان راهي است كه آنها روزي پيموده اند و در چشم غريبه ها با جلال و عظمت مي نمايند ولي در نزد دوستان دوران كودكيشان همان نهال ضعيف مي نمايند.

اي كاش كرم هم اينها مي فهميد و قبول مي كرد كه من او را هم دوست دارم و اي كاش او نيز مرا دوست داشت...  .

 

 

اين مطلب متعلق به وبلاگ"پسر چشم سبز"مي باشد.

+نوشته شده در شنبه 1385/06/04ساعت4:54 PMتوسط MahSa | |