|
مرد کوچک اندام فریاد کشید: "روی چمن ها راه نرو!"مر د بزرگ هیکل پاسخ داد :"احمق نباش ! چمن که چیزی را احساس نمی کند"مرد کوچک اندام باز گفت :"باید از آنها مراقبت کنی . این ها به ما زیبائی می بخشند. ولی زود هم خراب می شوند.مرد بزرگ هیکل گفت :..."به هر حال "
سا لها گذشت . هر دو مرده بودند.چمن گورستان ُ روی هر دو را یکسان پوشانده بود. این داستان درباره ی پسربچه ی لاغر اندامی است که عاشق فوتبال بود.در تمام تمرینها سنگ تمام میگذاشت.اما چون جثه اش نصف بقیه بود تلاشش به جایی نمیرسید.در تمام مسابقات روی نیمکت کنار زمین مینشست اما اصلا پیش نمیامد که درمسابقه بازی کند.این پسربچه با پدرش به تنهایی زندگی میکرد و رابطه ی ویژه ای بین انها وجود داشت.گرچه پسربچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین مینشست اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او میپرداخت.این پسر هنگام ورود به دبیرستان هم لاغرترین دانش اموز کلاس بود.اما پدرش باز هم او را تشویق میکرد که به تمرینهای ادامه دهد گرچه به او میگفت که اگر دوست ندارد مجبور نیست این کار را انجام دهد.
اما پسر که عاشق فوتبال بود تصمیم داشت انرا ادامه دهد.او در تمام تمرینها حداکثر تلاشش را میکرد به این امید که وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند.ولی همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند.پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و او را تشویق میکرد.پسر در مدت دانشگاه هم در تمرینات شرکت کرد اما در هیچ مسابقه ای بازی نکرد.
در یکی از روزهای اخر مسابقه های فصلی فوتبال زمانی که برای اخرین مسابقه به محل تمرین رفت مربی با یک تلگراف پیش او امد.پسر تلگراف را خواند و سکوت کرد.در حالی که سعی میکرد ارام باشد زیر لب گفت: (( پدرم امروز صبح فوت کرد.اشکالی ندارد در تمرین شرکت نکنم؟ ))
مربی دستانش را با مهربانی روی شانه های پسر گذاشت و گفت: (( پسرم این هفته را استراحت کن.حتی برای اخرین بازی روز شنبه هم لازم نیست بیایی. ))
شنبه فرا رسید و پسر به ارامی وارد رخت کن شد و وسایلش را کناری گذاشت.مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان حیرت زده شدند.
پسر گفت: (( لطفا بگذارید همین امروز را باری کنم. )) مربی که امکان نداشت بگذارد ضعیف ترین فرد تیم بازی کند حرفش را نشنیده گرفت.اما پسر شدیدا اصرار میکرد و مربی که دلش به حال او سوخت به او اجازه ی بازی داد.پسر در تیم بازی کرد و با اینکه اولین مسبقه اش بود به طرز اعجاب اوری موجب بردتیم شد.همگی او را روی دستهایشان بلند کردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند.اخر کار که همه ورزشگاه را ترک میکردند مربی پسر را در گوشه ای تنها دید.گفت:(( پسرم تو فوقوالعاده بودی!چطور توانستی به این خوبی بازی کنی؟ ))
پسر در حالی که اشک میریخت گفت:(( میدانید که پدرم فوت کرده.ایا میدانستید که او نابینا بود؟ ))
سپس لبخند کمرنگی بر لبانش نشست و گفت:(( پدرم به عنوان تماشاچی در مسابقه ها شرکت میکرد.اما امروز اولین روزی بود که میتوانست به راستی مسابقه را ببیند و من میخواستم به او نشان دهم که میتوانم خوب بازی کنم. ))
|
About![]()
خیلی فرقه بین چیزایی که میشنوی,میبینی,میکشی... Archivesبهمن 1387مرداد 1387 تیر 1387 اسفند 1385 دی 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 Links
قالب ساز |